از مراسم تدفین تا هفتم به سرعت سپری شد . سارا در عرض کمتر از شش ماه دو غم بزرگ رو تو زندگیش تجربه کرد . اولی از دست دادن پدری که تمام طول 19 سال زندگیش حامی و پشتیبانش بود و دومی مادربزرگی که در طی این چهار ماه گذشته تبدیل شده بود به عزیزترین فرد زندگیش . تحمل عمارت بدون مادربزرگ سخت بود و در و دیوار خونه انگار داشت سارا رو می خورد . توی اتاق مادربزرگ نشسته بود و مشغول ور رفتن با آلبوم قدیمی بود که در اتاق باز شد و بعد از اون صدای عمش اومد که کسی رو به داخل دعوت می کرد. می خواست بره بیرون اما از اونجاییکه دید هیچکس متوجه اش نشده سر جاش موند و پشت دیواری که مانع دیده شدنش میشد منتظر ایستاد .

منبع : داستان های دابل اسی من |داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و دوم )
برچسب ها : زندش