در عرض یک روز خانواده ی بیات متوجه حضور نوه ای شدن که 19 سال تمام از وجودش بی خبر بودن . شام در کنار خانواده و آشنایی با آدمای جدیدی که اعضاشو تشکیل می دادن برای سارا لذت بخش بود . همونطور که مادرش تو هواپیما گفته بود اونا آدم های خوبی بودن و دلیل جدایی اینهمه سالشون فقط به خاطر ترسی بود که مادرش از جداییشون داشت . مادربزرگ به خاطر رفتار سالها قبلش کاملا متاسف بود و مرگ بهروز رو تنبیه خودش می دونست که با نهایت غرور دل مریم رو شکسته بود و نگذاشته بود پسرش در کنار تنها عشق زندگیش به خوبی زندگی کنه .

منبع : داستان های دابل اسی من |داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سی و یکم )
برچسب ها :